لغت نامه دهخدا
نسوار. [ ن ِس ْ ] ( اِ ) چیزی چون پان هندیان، در خراسان معمول است، از میخک و زرنیخ و امثال آن. ( یادداشت مؤلف ). آن را چون آدامس و آب نبات در دهان نهند.
نسوار. [ ن ِس ْ ] ( اِ ) چیزی چون پان هندیان، در خراسان معمول است، از میخک و زرنیخ و امثال آن. ( یادداشت مؤلف ). آن را چون آدامس و آب نبات در دهان نهند.
(نِ ) (اِ. ) ناس، برگ خشک از نوع تنباکو که آن را نرم می کوبند و با اندکی آهک مخلوط کرده در جلو دهان میان لب و دندان می ریزند.
برگ خشک از نوع تنباکو که آن را نرم می کوبند و با اندکی آهک مخلوط می کنند و در جلو دهان میان لب و دندان می ریزند.
( اسم ) ماده ایست مرکب ازبرگ خشک تملول نرم کوبیده وکمی آهک و آنرامیان لب و دندان ریزندومکندو آن درهندوپاکستان رواج داردناس.
ناس، برگ خشک از نوع تنباکو که آن را نرم میکوبند و با اندکی آهک مخلوط کرده در جلو دهان میان لب و دندان میریزند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بود تن چو اسب و روان چونسوار چو نبود سوار اسب ناید بکار
💡 صدهزاران جان فدای آنسواری کز جلال غاشیهش بر دوش پاک عیسی مریم بود
💡 اودیسا نوزدهمین ایالت بزرگ هند از نظر وسعت و یازدهمین از نظر کثرت جمعیت است و مرکز آن بوبانسوار میباشد.
💡 بازم از چشم آنسوار سرکش خونخوار رفت شد عنان از دست و دست از کار و کار از چاره رفت