مندمج
مترادفها
ادغام شده، ترکیب شده، تلفیقی، یکپارچه شده
لغت نامه دهخدا
مندمج. [ م ُ دَ م ِ ] ( ع ص ) درآینده در چیزی. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). درهم رفته و داخل شونده. ( غیاث ) ( آنندراج ): در طی آن مرثیه نامه تقریر خصال آن زبده رجال مندرج و مندمج است. ( تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 442 ).
ضد اندر ضد پنهان مندرج
آتش اندر آب سوزان مندمج.مولوی.در حال ظهور بقا، فنا به طریق علم در وی مندرج بود و در حال ظهور فنا، بقا به طریق علم مندمج. ( مصباح الهدایه چ همایی ص 428 ). رجوع به اندماج شود. || پیکان گرد. ( مهذب الاسماء ): نصل مندمج؛ پیکان گرد. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
فرهنگ معین
(مُ دَ مِ ) [ ع. ] (اِفا. ) داخل شونده.
فرهنگ عمید
۱. داخل شده.
۲. درهم رفته.
فرهنگ فارسی
( اسم ) داخل شونده در آینده در چیزی
جمله سازی با مندمج
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 لیک در علم خویش نی در عین بود در علم مندمج کونین
💡 هر چه اندر بسمله شد مندرج حرف با بر جمله آمدمندمج
💡 در جان پاک اولیا سِرِّ ولایت مندرج در سِرِّ جان اولیاء ذات الهی مندمج