مخدومی

لغت نامه دهخدا

مخدومی. [ م َ ] ( حامص )سروری. بزرگی. مخدوم بودن. فرمانروائی:
سربلندان چون به مخدومی رسند
خادمی خاک پست خود کنند.خاقانی ( دیوان چ سجادی ص 882 ).و رجوع به مخدوم معنی اول شود.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - منسوب به مخدوم. ۲ - عنوانی برای تعظیم مخدوم: و این کتاب را... بیمن دولت حضرت مخدومی شهریاری از تازی با فارسی نقل کرد.

جمله سازی با مخدومی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در خدمت مخدومی شمس الحق تبریزی بشتاب که از فضلش در منزل اجلالی

💡 سر بمخدومی آفاق نیاریم فرود زانکه از خدمت شه سلسله در گردن ماست

💡 چون نداری در خور مخدومیش وجهی کمال روی گرد آلود سودن بر در خدمت چه سود

💡 از پرتو مخدومی شمس الحق تبریزی چون مه که ز خورشیدش شد تیره خجل واری

💡 ز مخدومی شمس الدین تبریزی بیابد جان خلاصه نور ایمانی صفای جان اسلامی

💡 خالقم را شده ام خادم از اخلاص چنانک که ز مخدومی مخلوق نیاید یادم