محیی

لغت نامه دهخدا

محیی. [ مُح ْ ] ( ع ص ) زنده کننده. حیات بخش. مقابل ممیت. احیأکننده: خلف شایسته باشد و محیی ذکر و مبقی نام. ( سندبادنامه ص 146 ). || ( اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی. ( مهذب الاسماء ).
محیی. [ م ُ ح َی ْ یی ]( ع ص ) زنده کننده. || تحیت گوینده. || گوینده «حیاک اﷲ» به کسی. ( از ناظم الاطباء ).
محیی. [ م َح ْ یا ] ( ع اِ ) زندگی. حیات. مقابل ممات و مرگ و موت. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).

فرهنگ معین

(مُ ) [ ع. ] (اِفا. ) احیاءکننده، زنده کننده.

فرهنگ عمید

۱. احیاکننده، زنده کننده.
۲. از نام های خداوند.

فرهنگ فارسی

( اسم ) احیا کننده زنده کننده.
زندگی حیات مقابل ممات

فرهنگ اسم ها

اسم: محیی (پسر) (عربی)
معنی: زنده کننده، احیاکننده، از نامهای خداوند

جمله سازی با محیی

💡 محیی‌الدین در سال ۵۶۰ ه‍.ق در شهر مورسیا در جنوب شرقی اندلس به دنیا آمد. پدرش علی بن محمد از عالمان فقه و حدیث و تصوف بود و جدش نیز یکی از قضات اندلسی بود.

💡 ای پری رویان دل محیی بدست آرید باز ورنه تا محشر نخواهد کرد،گفت و گوی دل

💡 محیی با ما دار خود را بی ریاضت تا تو را چون جنید و شبلی و بایزید و ذوالنّون کنم

💡 شکر کن محیی که در راه تو خاری بیش نیست هر طرف صد کوه غم در رهگذار من نگر

💡 به یادم آمد ای محیی که چون بر خاک افتادی به هرجا سایه‌ای افتاده از بوی تو می‌دیدم

💡 محیی به گلستان شد با بلبل نالان شد کای بلبل نالنده جانانه توئی یا ما

دایر شدن یعنی چه؟
دایر شدن یعنی چه؟
جنده یعنی چه؟
جنده یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز