ناگزر

لغت نامه دهخدا

ناگزر. [ گ ُ زِ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) مخفف ناگزیر است که ناچار و لاعلاج باشد. ( برهان قاطع ). ضروری.ناگزیر. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). ناچار. ( ناظم الاطباء ). ناگزران. ناچار. لابد. ( انجمن آرا ):
ناگزیر زمانه باد بقات
تا زچار و نه و سه ناگزر است.انوری.از تو نگریزد که تو در قالب عالم
جانی و یقین است که جان ناگزر آمد.انوری.نه فلک آدم و چار ارکان حواصفتند
این نه و چار بهم ناگزر آمیخته اند.خاقانی.رجوع به ناگزیر شود.
|| ناگزران. ناگزرد. ناتوان. عاجز.درمانده. بیچاره. ( از ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

(گُ زِ ) نک. ناگزیر.

فرهنگ عمید

= ناگزیر

فرهنگ فارسی

ناگزیر
۱ - ( صفت ) ناگزیرضروری: ناگزیر زمانه با دبقات تاز چارونه و سه ناگزر است. ( انوری لغ. ) ۲ - ضروره بناچار: نه فلک آدم و چار ارکان حواصفتند این نه و چار بهم ناگزر آمیخته اند. ( خاقانی.سج.۱۱۹ )

جمله سازی با ناگزر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چشم بیمار تو پیوسته چو در چشم منست دل پر درد مرا ناگزر از بیماریست

💡 بر این یتیم با همه بی رحمی و غرور دشمن ز بسکه سوخت دلش ناگزر گریست

💡 جانا چو شکر ز تنگت از ناگزرست در دست من آی کز دلم تنگ ترست

💡 خدایگانا معلوم رای روشن توست که بی‌وفاست حیات از وفات ناگزر است

💡 از تو نگزیرد که تو در قالب عالم جانی و یقین است که جان ناگزر آمد

💡 سر در کمند کوفی و پا در طریق شام رخ تافتم ز خاک درت ناگزر دریغ