لغت نامه دهخدا
ناگذر. [ گ ُ ذَ ] ( نف مرکب ) رجوع به ناگذران شود:
ناگذر زمانه دان تیغ چو آب و آتشش
زآنکه بود زمانه را زآتش و آب ناگذر.مجیر بیلقانی.
ناگذر. [ گ ُ ذَ ] ( نف مرکب ) رجوع به ناگذران شود:
ناگذر زمانه دان تیغ چو آب و آتشش
زآنکه بود زمانه را زآتش و آب ناگذر.مجیر بیلقانی.
{intransitive} [زبان شناسی] فعلی که به مفعول بی واسطه نیاز ندارد متـ. لازم فعل ناگذر، فعل لازم intransitive verb
فعلی که به مفعول بیواسطه نیاز ندارد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ازین خوان پرجیفه روزی مبادم به جز آنکه باشد از آن ناگذردم
💡 گفتی چه میخوری که سفالین لبت پر است درد فراق ناگذران تو میخورم
💡 پنداشتی که ناگذرانی تو در جهان پندار تو بس است عذاب تو ای پسر
💡 میان عاشق و معشوق کسی درنگنجد بار ناز معشوقی معشوق عاشق تواندکشید و بار ناز عاشقی عاشق هم معشوق تواند کشید چنانک معشوق ناگذران عاشق است عاشق هم ناگذران معشوق است خواست معشوق عاشق را پیش از خواست عاشق بودمعشوق را بلک ناز و کرشمه معشوقانه عاشق را میرسد زیرا که عاشق پیش از وجود خویش معشوق را مرید نبود اما معشوق پیش از وجودعاشق مرید عاشق بود. چنانک خرقانی گویدا: «او را خواست که ما را خواست».
💡 مویه گر ناگذران است رهش بگشایید نای و نوشی که ازو هست گذر باز دهید
💡 ناگذران دل است نوبت غم داشتن جبهت آمال را داغ عدم داشتن