لغت نامه دهخدا
ناهنگام. [ هََ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) نابجا. بی هنگام. بی جا. نه بموقع. نامناسب. نابهنگام.
ناهنگام. [ هََ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) نابجا. بی هنگام. بی جا. نه بموقع. نامناسب. نابهنگام.
( صفت ) نابجابیجابی موقع مقابل بهنگام
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر بناهنگام سهویمان رود در اذان آن مقتل ما میشود
💡 پس به دیوان در دوید از گرد راه وقت ناهنگام ره جست او به شاه
💡 « مرغ را بینی که ناهنگام آوازی دهد سر بریدن واجب آید مرغ بی هنگام را»
💡 بنده شد مدتی که در خدمت گه به هنگام و گه به ناهنگام
💡 لطف شاهان گرچه گستاخت کند تو ز گستاخی ناهنگام ترس