ناروانی

لغت نامه دهخدا

ناروانی. [ رَ ] ( حامص مرکب ) کسادی داد و ستد. کسادی بازار. ( ناظم الاطباء ). کاسدی. بی رواجی. بی رونقی.
- ناروانی بازار؛ کساد،مقابل روانی و روائی و رواج و گرمی بازار.
|| عدم آراستگی و انتظام ملک. ( ناظم الاطباء ). || یبوست.
- ناروانی شکم؛ یبوست مزاج. یبس بودن شکم. ( یادداشت مؤلف ).
|| حرمت. عدم مشروعیت. ( ناظم الاطباء ). ناروائی. جایز نبودن. || ناروان بودن. روان نبودن. جریان نداشتن:
آب نیکو روان بود در ده
لیک در ریگ ناروانی به.سنائی.

فرهنگ فارسی

۱ - عدم جریان رکود ۲ - یبوست: ناروانی شکم ۳ - روانبودن حرمت ۴ - حلال نبودن حرمت. ۵ - عدم انتظام

جمله سازی با ناروانی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 راستی را پیش آن قد سهی سرو روان نارون را در مقام ناروانی یافتیم

کیک فنجانی یعنی چه؟
کیک فنجانی یعنی چه؟
مهر امیز یعنی چه؟
مهر امیز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز