لغت نامه دهخدا
نارفته. [ رُ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) نروفته. نروبیده. جاروب نکرده. ناتمیز:
این مثل خانه راست خود گفته
بدو کدبانو است نارفته.سنائی.
نارفته. [ رَ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) آنکه نرفته باشد. آرمیده. آنکه هنوز عبور نکرده و نگذشته باشد. ( ناظم الاطباء ):
کشتیم نارفته در ساحل فتاد
ناقه تا شد ز اشک من در گل فتاد.صهبای سیرجانی. || نرسیده:
از زمین نارفته پایش بر سر کرسی هنوز
سر بود از شوق رقصان بر فراز چوب دار.وحشی. || انجام نداده. از پیش نبرده: امیر بازگشت از آنجا کاری نارفته. ( تاریخ بیهقی ص 578 ). || نرفته:
بر این کهسار تاب ای ماهتابم
فرو نارفته از کوه آفتابم.وصال.|| مستقبل. آینده. ( ناظم الاطباء ).