نارس

لغت نامه دهخدا

نارس. [ رَ ] ( ن مف مرکب ) میوه خام و نرسیده. ( انجمن آرا ). میوه خام و شراب خام که قابل خوردن نباشد و گاهی بر گلهای ناشکفته نیز اطلاق کنند. ( آنندراج ). چیزی که نرسیده و پخته نشده باشد.کامل نشده. خام. به حد کمال نرسیده. ( ناظم الاطباء ). نارسیده. نرسیده. خام. فج. کال. ناپخته:
همت پستم مرا محروم کرد از کار خویش
میوه نارس نیست دست بینوایان نارساست.قدسی ( از آنندراج ).نرگس اکثر از چمن نارس به نرگسدان رود
در غریبی بیشتر طبع سخنور خورده آب.محمد سعید اشرف ( از آنندراج ).

فرهنگ معین

(رَ ) (ص مف. ) کال، نپخته.

فرهنگ عمید

۱. نارسیده، نرسیده.
۲. میوۀ خام، کال.

فرهنگ فارسی

نارسیده، نرسیده، میوه خام، کال
( صفت ) ۱ - میوه نرسیده میوه خام ۲ - بحد کمال نرسیده خام مقابل رسیده

ویکی واژه

prematuro
کال، نپخته.

جمله سازی با نارس

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به جلوهٔ تو ندانم چسان رسم بیدل به خود نمی‌رسم از بسکه نارساست نگاهم

💡 گرچه ز آیینه روشن ننماید جوهر خط نارسته ازان چهره انور پیداست

💡 کار رسوایی ما حیف به پایان نرسید نارسا طالع چاکی که به دامان نرسید

💡 میری که نام او را بر دانه‌ گر دمند ناکشته ریشه آرد و نارسته برگ و بر

💡 بجستیم آخر از قید طلسم نارساییها شکست بال قدرت‌گشت بر ما چنح ‌مردی