ناخجسته

لغت نامه دهخدا

ناخجسته. [ خ ُ ج َ ت َ / ت ِ ] ( ص مرکب ) شوم. بدقدم. نافرخنده. مشئوم. نحس. نامبارک. نامیمون. منحوس. که خجسته و فرخنده نیست: جغد را نفرین کرد و برین واسطه مردمان عجم او را شوم دانند بانگ ناخجسته واﷲ که او را هیچ گناه نباشد. ( قصص الانبیاء ص 33 ).
از پیل و بوم شوم تر و ناخجسته تر
دیدار روی اوست به سیصدهزار بار.سوزنی.

جمله سازی با ناخجسته

💡 خون جگر خورد یقین هر که چو هاتفش بود کوکب نامساعدی طالع ناخجسته‌ای

💡 ریزد ز طرف بال همای سعادتم رنگ هم آشیانی این ناخجسته خاد

💡 گر بر تو رنج خاطر من ناخجسته بود از بود من مباد اثر کز تو بازماند

💡 این عید خجسته را به صد معنی بر خصم تو ناخجسته پندارم

💡 روزِ من نحس و ناخجسته شده نظر تو ز من گسسته شده

💡 ای خسته دل شکسته ما از طالع ناخجسته ما