مژگانی

لغت نامه دهخدا

مژگانی. [ م ُ / م ِ ژَ / ژِ / ژْ ] ( ص نسبی ) منسوب به مژگان. هدبی. مژکی. مژه ای.
- تنه یا منطقه مژگانی؛ قسمتی است از کره چشم که بین مشیمیه و عنبیه قرار گرفته و توسط سطح خارجی اش به صلبیه می چسبد. در قسمت قدامی آن برآمدگیهای طولی به تعداد70 تا 80 عدد وجود دارد که به زوائد مژگانی موسومند. منطقه هدبی. ( از تشریح سر و گردن ).

فرهنگ فارسی

قسمتی از چشم

جمله سازی با مژگانی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خواب راحت باخت دل آخر به افسون صفا داشت مژگانی بهم آیینه تا در زنگ بود

💡 هنوزم می‌خلد در دل خیال نوک مژگانی هنوز آشفته دارد خاطرم زلف پریشانی

💡 تمنای ترحم دارم از خونریز مژگانی که تیغ خود به دامان قیامت پاک می‌سازد

💡 چه بینا گشته‌ای از بهر عیب دیگران دیدن تو را دادند مژگانی که سرپوش نظر باشد

💡 باشدش برگشته مژگانی سیاه کش به بخت خویش دارم اشتباه

💡 لذت رو بر قفا رفتن چه می‌داند که چیست؟ هر که در دل حسرت برگشته مژگانی نداشت

خطا یعنی چه؟
خطا یعنی چه؟
رویداد یعنی چه؟
رویداد یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز