لغت نامه دهخدا
منقص. [ م ُ ن َق ْ ق ِ ] ( ع ص ) ناقص کننده. مقابل مکمل: مجرد نسب، علت بزرگی و پادشاهی نیست والا حسب ذاتی وجوداً و عدماً مکمل ومنقص آن نتواند بود. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 162 ).
منقص. [ م ُ ن َق ْ ق ِ ] ( ع ص ) ناقص کننده. مقابل مکمل: مجرد نسب، علت بزرگی و پادشاهی نیست والا حسب ذاتی وجوداً و عدماً مکمل ومنقص آن نتواند بود. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 162 ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو هست در تو منقصتی عیب دیگری کردن به آن نه قاعده مرد باهش است
💡 نزدیکی و جز ذات تو مستور از تو ای ستر و زوال و منقصت دور از تو
💡 مدت دولت فراندهیش ایمن باد همچو دور فلک از منقصت کوتاهی
💡 اشراک و منقصت شده مقبول و روشناس توحید معرفت شده مردود و متهم
💡 فضل المقال علی العفال منقصة وفضل الفعال ععلی المقال مکرمة
💡 گفتمش یوسف مصری تو ز بس غنج و دلال گفت کاین منقصت حسن فراوان منست