منتقل

«منتقل» به معنای انتقال‌یافته، جابجاشده و از جایی به جای دیگر رفته است و به عنوان اسم، به کسی یا چیزی اطلاق می‌شود که از مکانی به مکان دیگر منتقل شده یا در حال انتقال است و این واژه بار معنایی حرکت و جابه‌جایی را در خود دارد. این واژه نمادی از جابجایی، تغییر مکان و حرکت است و می‌تواند در معنای گسترده‌تر شامل انتقال مفاهیم، ایده‌ها یا پیام‌ها نیز باشد، به‌طوری که نشان‌دهنده روندی از یک وضعیت یا مکان به وضعیت یا مکان دیگر است. در متون ادبی و آموزشی، این واژه اغلب برای توصیف فرایند انتقال ارزش‌ها، دانش یا تجربه به کار می‌رود و تأکید بر حرکت و جریان اطلاعات میان افراد یا نسل‌ها دارد. همچنین در حوزه علمی و فنی، «منتقل» کاربرد وسیعی دارد، مانند انتقال انرژی، داده‌ها یا مواد از یک مکان به مکان دیگر، که نشان‌دهنده جنبه عملی و کاربردی این مفهوم است و اهمیت آن را در دنیای واقعی افزایش می‌دهد. علاوه بر جنبه فیزیکی، «منتقل» بار معنایی استعاری نیز دارد و می‌تواند نشان‌دهنده انتقال احساسات، پیام‌ها یا ایده‌های ارزشمند باشد که در روابط انسانی و اجتماعی بسیار مهم و تأثیرگذار است.

لغت نامه دهخدا

منتقل. [ م ُ ت َ ق ِ ] ( ع ص ) از جایی به جایی رونده. ( غیاث ) ( آنندراج ). از جایی به جایی شونده. ( ناظم الاطباء ). نقل شونده. انتقال یابنده. جابجاشونده.
- منتقل ٌالیه؛ ( اصطلاح فقه ) کسی که در عقد یا ایقاعی، مالی به او منتقل می شود ناقل همان مال را منتقل ٌعنه گویند. همچنین است اگر مال به حکم قانون منتقل شود مانند ارث، در این صورت وارث منتقل ٌالیه است. ( ترمینولوژی حقوق تألیف جعفری لنگرودی ). رجوع به همین مأخذ شود.
- منتقل شدن؛ انتقال یافتن. جابجا شدن. به جایی دیگر رفتن: آن خاصیت قرناً بعد قرن و بطناً بعد بطن منتقل شد. ( مصباح الهدایه چ همایی ص 113 ). اسباب و اموال دنیوی بطناً بعد بطن از اسلاف به اخلاف منتقل شود. ( مصباح الهدایه، ایضاً ص 67 ).
- منتقل عنه. رجوع به ترکیب «منتقل ٌالیه » شود.
- منتقل کردن؛ انتقال دادن. به جایی دیگر بردن. به جایی دیگر فرستادن. دورکردن: هیچ آفت، سعید را از سعادت خویش منتقل نتواند کرد. ( اخلاق ناصری ).
- منتقل گردیدن ( گشتن )؛ منتقل شدن: مواریث علوم و احوال و اخلاق و اعمال نبوی از اسلاف به اخلاف بطناً بعد بطن منتقل می گردد. ( مصباح الهدایه چ همایی ص 67 ). تأثیر ازدواج نفس و روح و نسبت ذکورت و انوثت ایشان به صورت آدم و حوا منتقل گشت. ( مصباح الهدایه ایضاً ص 96 ). رجوع به ترکیب قبل شود.

فرهنگ معین

(مُ تَ قِ ) [ ع. ] (اِفا. ) جابه جا شونده.

فرهنگ عمید

انتقال یابنده، جابه جا شده.

فرهنگ فارسی

انتقال یابنده، جابجاشده، ازجائی بجای دیگررفته
( اسم ) از جایی بجای دیگر رونده انتقال یابنده جمع: منتقلین.

جمله سازی با منتقل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از خم چو به شیشه منتقل گشت شراب ناصافی و صافی شودش زود عیان

💡 چون شد زمان حکم قضا منتقل به تو خود را در آستین به صد آهستگی کشید

💡 نظر ز فلک فلک نگسلد که ساخته است ز کهکشان طمعش منتقل به کاهکشان

💡 ملکی که منتقل شود از دیگری به تو به روی مباش غره، که بی‌انتقال نیست

💡 به حشر مرده اجزا به باد بر شده را به یک اشارهٔ او منتقل شود اعضا