منتسب

لغت نامه دهخدا

منتسب. [ م ُ ت َ س ِ ] ( ع ص ) نسبت دارنده با کسی. ( آنندراج ). نسبت دارنده و قوم و خویشی کرده و پیوسته شده به کسی یا طایفه ای. ( ناظم الاطباء ).
منتسب. [ م ُ ت َ س َ ] ( ع ص ) نسبت داده شده. منسوب:
و امروز نیستند پشیمان ز فعل بد
فعل بعد از پدر به تو مانده ست منتسب.ناصرخسرو ( دیوان چ تقوی ص 43 ).

فرهنگ معین

(مُ تَ سَ ) [ ع. ] (اِمف. ) نسبت داده شده.

فرهنگ عمید

۱. قوم و خویش.
۲. (صفت ) نسبت داده شده.

فرهنگ فارسی

نسبت داده شده
( اسم ) ۱ - نسبت داده شده. ۲ - خویشاوند جمع: منتسبین.
نسبت دارنده با کسی. نسبت دارنده و قوم و خویشی کرده و پیوسته شده به کسی یا طایفه.

ویکی واژه

نسبت داده شده.

جمله سازی با منتسب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گفتم مگر که مادح سلطان دین رضاست گفتا بلی بغیر ویش منتسب مخواه

💡 عاشقی و دردمندی پیشه کن ور نیستی خویش را با اهل درد عشق میکن منتسب

💡 هرکه در جهان امروز منتخب بدانائیست در حضور تو گردد منتسب بنادانی

💡 شعاع مهر بمهر آنچنان که منتسب است تو همچنان بدلارام خویس منتسبی

💡 و امروز نیستید پشیمان ز فعل بد فعل بد از پدر به تو مانده‌‌ست منتسب

💡 شوخ رقاص چو در چرخ درآید گویی کاین همه جنبش افلاک بدو منتسب است

تمام شدن یعنی چه؟
تمام شدن یعنی چه؟
گواد یعنی چه؟
گواد یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز