لغت نامه دهخدا
ممسوس. [ م َ ] ( ع ص ) دل بشده. ( مهذب الاسماء ). دیوانه. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). مجنون. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). || سوده شده. ( آنندراج ).
ممسوس. [ م َ ] ( ع ص ) دل بشده. ( مهذب الاسماء ). دیوانه. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). مجنون. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). || سوده شده. ( آنندراج ).
(مَ ) [ ع. ] (ص. ) مرد دیوانه.
( صفت ) مرد دیوانه
دل بشده. دیوانه
مرد دیوانه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 علی ممسوس فی ذات اللّه آمد لا بذات اللّه علی فرد را کی وصف إِمساس و لماس استی
💡 پیمبر گفت ممسوسی است حیدر گشت آشفته نه زان گونه کهجنباجان ممسوسان مماس استی
💡 گفت احمد هو ممسوس فی ذات الله ای خدا جوی تو باید سوی او رو آری
💡 هم ز اقضیکم علی جان آگه است هم علی ممسوس فی ذات الله است
💡 کسی را گر کند ممسوس بدنامی است تعویذش دلی را کوکند مجروح جانبازیست درمانش
💡 بود احمد بذات الله ممسوس تجلی های ذاتی راست ماء/نوس