ملوکانه. [ م ُ ن َ / ن ِ ] ( ص نسبی، ق مرکب ) شاهانه. ( آنندراج ). مأخوذ از تازی، شاهی. مانند شاه. بطور شاه. ( از ناظم الاطباء ). سزاوار ملوک. درخور شاهان و بزرگان:
سکندر به آیین فرهنگ خویش
ملوکانه برشد به اورنگ خویش.نظامی.آن خوی ملوکانه که با شیر فرورفت
واﷲ که نیامیزد با خون پلیدی.مولوی.شنیدم که جشنی ملوکانه ساخت
چو چنگ اندر آن بزم خلقی نواخت.سعدی.به اسبان تازی واستران راهوار برنشسته و جامه های ملوکانه پوشیده و غلامان ماه پیکر و سرهنگان بسیار بر خود جمع کرده... ( تاریخ غازان ص 313 ).
(مُ نِ ) [ ع - فا. ] (ص. ) شاهانه، پادشاهانه.
شاهانه.
( صفت ) پادشاهانه شاهانه: [ عطیه ملوکانه ] توضیح در تاریخ بیهقی همه جا ( از جمله چا. فض. ص۴۷ ) [ ملکانه ] آمده
شاهانه، پادشاهانه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ساقی و حریفان همه جمعند درین بزم بزمی است ملوکانه نهادیم به بنیاد
💡 در خلوت میخانه بزمی است ملوکانه روضه چو بود اینجا رضوان به چه کار آید
💡 در گوشهٔ میخانه بزمی است ملوکانه ترسا بچهٔ ساقی رندیست خوش و سرمست
💡 ساقی سرمست ما بزم ملوکانه نهاد نعمت الله پیش از رندان به می بشتافته
💡 یک پل نه در ممالکِ فقر و چو پیل مست در ملکِ پادشاه ملوکانه میرویم