مفیق

لغت نامه دهخدا

مفیق. [ م ُ ] ( ع ص ) هوشیار. ( غیاث ) ( آنندراج ):
این مثل از خود نگفتم ای رفیق
سرسری مشنو چو اهلی و مفیق.مولوی. || بیدارشونده. بیدار:
ز خواب هوی گشت بیدار هر کس
نخواهم شدن من ز خوابش مفیقا.منوچهری.و رجوع به افاقة شود. || شاعر مفیق؛ شاعر سخن عجب آور. ( منتهی الارب ) ( ازناظم الاطباء ). شاعر مفلق. ( اقرب الموارد ) ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). || شتر ماده گردآورنده شیر را میان دو دوشیدن. مفیقة. ج، مفاویق. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ معین

(مُ فِ ) [ ع. ] (اِفا. ) بهوش آینده، بیدار شده.

فرهنگ عمید

۱. باهوش.
۲. شاعری که سخن عجیب می آورد، مفلق.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱ - بهبود یابنده. ۲ - بهوش آینده بیدار شونده: [ ز خواب هوی گشت بیدار هر کس نخواهم شدن من ز خوابش مفیقا. ] ( منوچهری. د. چا. ۶:۲ )

جمله سازی با مفیق

💡 این مثل از خود نگفتم ای رفیق سرسری مشنو چو اهلی و مفیق

💡 تا شوید از طریق عشق مفیق گشته ‌ ام با شما ز لطف رفیق

💡 روا بود چو تو خورشید و در زمین سایه روا بود چو تو ساقی و در زمانه مفیق

کلنی یعنی چه؟
کلنی یعنی چه؟
امنت یعنی چه؟
امنت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز