مفتضح
مترادفها
رسوا، بیآبرو، شرمآور
متضادها
آبرومند، با عزت، شریف
لغت نامه دهخدا
مفتضح. [ م ُت َ ض ِ / ض َ ] ( ع ص ) رسواو نمایان. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ): فضوح؛ ای مُفِتضِح. ( محیط المحیط ) ( معجم متن اللغة ). || بی آبرو و بی ناموس و بی آبروشده و رسواگشته و بدنام. ( از ناظم الاطباء ). که عیب یا عیبهای نهانی او آشکار شده است. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
- مفتضح شدن؛ رسوا شدن. بدنام شدن. بی آبرو شدن.
- مفتضح کردن؛ رسوا کردن. بدنام کردن. بی آبرو کردن.
فرهنگ معین
(مُ تَ ضَ ) [ ع. ] (اِمف. ) رسوا، بی آبرو.
فرهنگ عمید
رسوا، نمایان.
فرهنگ فارسی
رسوا، نمایان
( اسم ) رسوا شده بی آبرو گردیده. چه [ افتضح ] لازم آمده.
جمله سازی با مفتضح
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خواهم اگر بیش لَوَندی کنم مفتضحش چون بُزِ قندی کنم
💡 بس که از خود ادا درآوردی مر مرا نیز مفتضح کردی