معیوب

لغت نامه دهخدا

معیوب. [م َع ْ ] ( ع ص ) عیب ناک. ( آنندراج ). دارای عیب. مَعیب.( از اقرب الموارد ). عیب ناک و عیب دار. ( ناظم الاطباء ). آهومند. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
معیوب نیستی تو ولیکن ما
بر تو نهیم عیب ز رعنایی.ناصرخسرو.که بی اشباع سخن در تقریر آن معیوب نماید. ( کلیله و دمنه ). این قطعه ای که تو برخواندی بس غث ورث و معیوب... بود. ( مقامات حمیدی ).
ور خدا خواهد که پوشد عیب کس
کم زند در عیب معیوبان نفس.مولوی.|| داغ دار و بدصورت و زشت. || ننگ دار و بی آبرو و رسوا و بدنام و کیاده. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

(مَ ) [ ع. ] (اِمف. ) عیب دار، ناقص.

فرهنگ عمید

عیب دار، ناقص، نادرست.

فرهنگ فارسی

عیب دار، ناقص و نادرست
( اسم ) دارای عیب عیب ناک معیب: [ این قطعه ای که تو بر خواندی بس غث ورث و معیوب و مغضوب بود. ] ( مقامات حمیدی. چا. شمیم. ۹٠ ) جمع: معیوبین.

جمله سازی با معیوب

💡 نشد مقبول شیرین کاریی فرهاد خسرو را هنر معیوب گردد هر که را طالع زبون افتد

💡 او در دوره شانزدهم مجلس نمایندگان افغانستان عضو کمیسیون معلولان، معیوبان، بازماندگان شهدا و بیوه‌ها بود.

💡 دهان یار نیاید رقیب را در چشم که خرده بین نبود هیچ دیده معیوب

💡 استفاده از این نرم‌افزار باعث افزایش اطمینان، کاهش دفعات آزمایش قالب و کاهش زمان این عملیات می‌گردد و در نهایت به تولید قالب و قطعات مرغوب و قابل اطمینان منتهی می‌شود به علاوه اینکه مدت زمان توقف پرس و نرخ قطعات معیوب نیز کاهش می‌یابد.

💡 خموش آب نگهدار همچو مشک درست ور از شکاف بریزی بدانک معیوبی