مسری

لغت نامه دهخدا

مسری. [ م َ را ] ( ع مص ) به شب رفتن. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). سرایة. سریان. و رجوع به سرایة و سریان شود. || ( اِ ) راه. ج، مَساری. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
مسری. [ م ُ ] ( ع ص ) سرایت کننده. ( ناظم الاطباء ). که سرایت کند. که تعدی کند. واگیردار. بودار.مُعدی. ( مسری ظاهراً غلط است و ساری و ساریه صحیح است ). ( یادداشت مرحوم دهخدا ). و رجوع به اسراء شود.
- مسری بودن؛ واگیر داشتن. بو داشتن. معدی بودن. و رجوع به مسری شود.

فرهنگ معین

(مُ ) [ ع. ] (اِفا. ) سرایت کننده.

فرهنگ عمید

۱. سرایت کننده.
۲. (پزشکی ) مرضی که از یکی به دیگری سرایت کند.

فرهنگ فارسی

سرایت کننده، مرضی که ازیکی به دیگری سرایت کند، بعربی ساری گویند
( اسم ) سرایت کننده در گذرنده از کسی یا چیزی و رسنده بدیگری: مرضهای مسری. توضیح این کلمه در عربی بمعنی سیر کننده در شب و رسنده بحد اعلای چیزی است و بمعنی سرایت کننده در عربی ساری مستعمل است ولی بخطا در فارسی بمعنی مذکور استعمال میگردد.
به شب رفتن

فرهنگستان زبان و ادب

{contagious} [علوم سلامت] ویژگی بیماری واگیرداری که مستقیماً از یک میزبان به میزبان دیگر منتقل میشود

جمله سازی با مسری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 این تیغ وین سپر که نیابد بهمسری با باده بلند تو دیوار بست ما

💡 لیک خود ملکش ز قید همسری آزاد شد مرو و آن سامان به عهدش خرم و آباد شد

💡 خورشید با رخ تو بزد لاف همسری به روی چرا چنین زخطت تنگ کشته کار

💡 می زند با قامت آن شوخ لاف همسری شرم ناید سرو را با آن قد و بالا هنوز

💡 گرت فتاد صفایی به خاک ره چه کند سرش به پای تو از زلف همسری آموخت