لغت نامه دهخدا
مزق. [ م َ ] ( ع مص ) سرگین انداختن مرغ. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( آنندراج ) ( تاج المصادر بیهقی ). || پاره کردن جامه را و دریدن آن را. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( آنندراج ). دریدن. ( تاج المصادر بیهقی ). درانیدن. خرق. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
- مزق کردن؛ چاک دادن. چاک زدن. رجوع به چاک دادن شود.
|| عیب کردن و زشت گردانیدن آبروی کسی را و طعن نمودن. ( از منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( آنندراج ). || دروغ گفتن. ( زوزنی ).
مزق. [ م ِ زَ ] ( ع اِ ) پاره های جامه دریده و جز آن. ( منتهی الارب ) ( ازاقرب الموارد ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). ج ِ مزقة.