مرتعش. [ م ُ ت َ ع ِ ] ( ع ص ) رعشه دار. لرزان. ( غیاث اللغات ). لرزنده. ( آنندراج ). مرتعد. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). که لرزش و ارتعاش دارد. رجوع به ارتعاش شود:
مرتعش را کی پشیمان دیده ای
بر چنین جبری تو برچفسیده ای.مولوی.ز آن پشیمانی که لرزانیدیش
چون پشیمان نیست مرد مرتعش.مولوی.این شنیدم لیک پیری مرتعش
دست لرزان جسم تونامنتعش.مولوی.
(مُ تَ عِ ) [ ع. ] (اِفا. ) لرزان، لرزنده، دارای ارتعاش.
لرزان، لرزنده.
لرزان، لرزنده
( اسم ) لرزنده لرزان: این شنیدم لیک پیری مرتعش دست لرزان جسم تو نامنتعش. ( مثنوی. ) جمع: مرتعشین.
{vibrating} [فیزیک] آنچه حول وضعیت تعادل خود در حال ارتعاش باشد یا دارای مشخصۀ ارتعاش باشد متـ. ارتعاشی 1
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون زنگیک عور که در آب نشانند در آب نشستستی از آن مرتعشی تو
💡 ز سهم خنجر آن فتنه مختلف اوضاع ز بیم ناوک اینچرخ مرتعشاعضاست
💡 چانه برجسته و سر مرتعش و تن مفلوج لبفروهشته و بینی خشن و پشت دوتاه
💡 شیخ الاسلام گفت: که مرتعش گفت امام ظرف: که هرگز خویشتن بباطن خاص ندیدم. از وی پرسیدند: کی تصوف چیست؟ گفت: اشکال و تلبیس و کتمان پس این بیت برخواند
💡 خواب بربود مرا صبح ز جا برجستم مرتعش بود ز اندیشه دوشین بدنم