مدخول. [ م َ ] ( ع ص ) درآورده شده. ( آنندراج ). داخل کرده و درآمده. داخل شده. ( ناظم الاطباء ). نعت مفعولی است. رجوع به دخول شود. || ( اِ ) جائی که چیزی در آن داخل شده شود. ( فرهنگ فارسی معین ). مقابل داخل. || دخل. درآمد. عایدی. ج، مداخیل. ( یادداشت مؤلف ). فایده. منفعت. حاصل. سود. محصول. ( ناظم الاطباء ). || ( ص ) هر چیز که در آن عیبی باشد. آنکه در عقلش یا حسبش عیبی باشد. ( از متن اللغة ). کسی که در عقل وی فساد بود. ( منتهی الارب ). عیب ناک. ( از اقرب الموارد ). قال علی: و احل حلالاً غیر مدخول. ( اقرب الموارد ). || لاغر. ( منتهی الارب ). مهزول. ( از اقرب الموارد ). || دلیل مدخول؛ دلیل مطروق. ( یادداشت مؤلف ).
(مَ ) [ ع. ] ۱ - (اِمف. ) داخل شده، درآورده شده. ۲ - (اِ. ) جایی که چیزی در آن داخل شده باشد. ۳ - (ص. ) کسی که در عقل وی فساد بود. ۴ - لاغر. ج. مدخولین.
۱. جایی یا چیزی که چیز دیگر در آن داخل شده.
۲. [قدیمی] لاغر.
۳. [قدیمی] کسی که فساد و تباهی در عقل یا جسم او راه یافته باشد.
درون شده، جائی یاچیزی که چیزدیگردر آن داخل شده
۱- ( اسم ) داخل شده در آورده شده. ۲- ( اسم ) جایی که چیزی در آن داخل شده باشد. ۳- ( صفت ) کسی که در عقل وی فساد بود. ۴- لاغر جمع: مدخولین.
داخل شده، درآورده شده.
جایی که چیزی در آن داخل شده باشد.
کسی که در عقل وی فساد بود.
لاغر.
مدخولین.
💡 بدفطرت و ناکس همه از بد نکرده بس همه مدخولشان ازپس همه پیش اوفتاده زین سبب
💡 مشو قید نجات او که مدخول است قانونش مکش رنج شفای او که معلول است برهانش
💡 دریغا هرچند که میخواهم که از عالم کتابت بگریزم، کتابت مرا بدست میگیرد؛ ونمیگذارد که از کتابت با مکتوب باشم. این دعا مگر نخواندهای «یانورَالنُّورِ»؟ نور از نور زیادتی میخواهد. گفت: «أَتْمِمْ لَنا نُورَنا». این معنی دانیکه کی میسر میشود؟ آنگهی که لباس غیریت بردارند، داخل، مدخول شود. «وَإِنَّ إِلَی رَبِّکَ المُنْتَهی» روی نماید. نورهای مجازی، جمله در نور حقیقی، حقیقت شوند.
💡 سد اصل سخن رفت و دلیلش همه مدخول از شک و گمانی به یقینی نرسیدم