محشر

محشر در لغت به معنای گرد آمدن و جمع شدن مردم در مکانی است و در اصطلاح دینی به روز قیامت و گردهمایی انسان‌ها پیش از حساب و کتاب اشاره دارد. این واژه به ویژه در قرآن و روایات اسلامی برای توصیف صحنه عظیم و هولناک قیامت به کار رفته است، جایی که همه انسان‌ها از آغاز تا پایان زندگی‌شان محشور می‌شوند. محشر نشان‌دهنده نظم الهی در روز جزا است، زمانی که همه مردم برای دریافت پاداش یا کیفر اعمال خود به پیشگاه خداوند آورده می‌شوند. این واژه هم بار معنایی واقعی و هم استعاری دارد؛ واقعی از نظر گرد آمدن جسمانی انسان‌ها و استعاری برای شدت و اهمیت آن رویداد الهی. در ادبیات دینی و شعر فارسی نیز، محشر به عنوان نمادی از روز قضا و حساب، هیبت و عظمت خداوند و پایان دنیا به کار رفته است. مفهوم محشر همچنین با واژه‌هایی مانند «روز قیامت»، «رستاخیز» و «حشر» هم‌معنی است و در آموزه‌های اسلامی محور توجه به آخرت و پرهیزکاری قرار دارد.

لغت نامه دهخدا

محشر. [ م َ ش َ / ش ِ ] ( ع اِ ) جای گرد آمدن. ( مهذب الاسماء ) ( دهار ). گردآمدن جای. روز قیامت. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). جای گرد آمدن مردم در روز قیامت. ( غیاث ). روز رستخیز. آن روز که مردمان را گرد آرند. ( یادداشت مرحوم دهخدا ):
چو پیش آرند کردارت به محشر
فرومانی چو خر به میان شلکا.رودکی.به محشر ببوسند هارون و موسی
ردای علی و آستین محمد.ناصرخسرو.ساحل تو محشر است نیک بیندیش
تا به چه بار است کشتیت متحمل.ناصرخسرو.چه داری جواب محمد به محشر
چو پیش آیدت هان و هین محمد.ناصرخسرو.آن شاه که وقف کردیزدان
بر نامش ملک تا به محشر.مسعودسعد.گرد خلافت ار برود در دیار خصم
بی کار ماند آنجا تا محشرآینه.خاقانی.همین بس در بهارستان محشر خون بهای من
غبارش بوی گل شد در رکاب و کرد جولانش.خاقانی.حدیث فقر در دفتر نگنجد
حساب عشق در محشر نگنجد.عطار.به ره بهشت فردا نتوان شدن ز محشر
مگر از دیار دنیا که سر دو راه داری.سعدی ( کلیات چ فروغی ص 674 ).گر به محشر خطاب قهر کنند
انبیا را چه جای معذرت است.سعدی.آن زمان را محشر مذکوردان
و آن گلوی راز گو را صور دان.مولوی.با زبان حال می گفتی بسی
که ز محشر حشر را پرسد کسی.مولوی.- بامداد محشر؛ صبح قیامت:
ز آن می که ریخت چشمت در کام جان سعدی
تا بامداد محشر در سر خمار دارم.سعدی.- ترازوی محشر؛ میزان اعمال:
شد وقت چون ترازو و شاه جهان به عید
خواهد می گران چو ترازوی محشرش.خاقانی ( دیوان ص 228 ).رجوع به ترازو شود.
- دشت محشر؛ صحرای محشر. دشت قیامت:
وادی چو دشت محشر و بختی روان چنانک
کوه گران که سیر بود روز محشرش.خاقانی.- روز محشر؛ روز رستخیز. روز قیامت:
هیچ به ابوبکر و با عمر لجاج
نیست امروز و نه روز محشرم.ناصرخسرو.با دل و عقل و با کتاب و رسول
روزمحشر که داردت معذور.ناصرخسرو.خداوند آن خانه آزاد گردد

فرهنگ معین

(مَ شَ ) [ ع. ] (اِ. ) ۱ - جای گرد آمدن مردم. ۲ - روز قیامت. ۳ - در فارسی به معنی خیلی عالی، بی نظیر.

فرهنگ عمید

۱. جای گرد آمدن مردم در روز رستاخیز.
۲. [مجاز] غوغا، جنجال.
۳. (صفت ) [عامیانه] بسیارعالی و خوب.
۴. روز رستاخیز.

فرهنگ فارسی

جای گرد آمدن مردم، روزرستاخیز
( اسم ) ۱ - جای گرد آمدن مردم در روز قیامت. یا روز محشر. روز قیامت روز رستاخیز: مگو بهتان بترس از روز محشر که فردا باز پرسند از تو یکسر. ( ناصر خسرو ) ۳ - غوغای بسیار. ۴ - جمعیت فراوان: در... محشر بود. یا محشر کبری. جای بسیار شلوغ و پر ازدحام.

دانشنامه آزاد فارسی

رجوع شود به:قیامت

ویکی واژه

جای گرد آمدن مردم.
روز قیامت.
در فارسی به معنی خیلی عالی، بی نظیر.

جمله سازی با محشر

💡 بدین عمل نتواند رهید در محشر که در مصاف نشاید بتیغ چوبین رفت

💡 گفتی، اگر می خری، نقد حیاتم بهاست گر همه تا محشر است نیم بهای تو نیست

💡 تا به کام دل کند جولان سپند شوخ ما انتظار دامن صحرای محشر می‌کشد

💡 کسی که از دو جهان فرد نیست در غم او گمان مبر که به محشر یگانه برخیزد

💡 بگویم گر از کوفه و شهر شام نگردد همی تا به محشر تمام