محسوب. [ م َ ] ( ع ص ) شمرده. ( منتهی الارب ). شمرده شده. ( ناظم الاطباء ). بشمار آورده شده. ( غیاث ) ( آنندراج ). بحساب درآمده. بشمار آمده. در شمار آمده. ( یادداشت مرحوم دهخدا ):
نظر میداشت اندر راه محبوب
که در ذاتش همان بوده ست محسوب.نظامی.- محسوب بودن از قومی؛ در شمار آنان بودن. ازآنان بشمار آمدن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
- محسوب داشتن؛ محسوب کردن.
- محسوب شدن؛ بشمار آورده شدن. بحساب درآمدن.
- محسوب کردن؛ بشمار آوردن. بحساب درآوردن.
- محسوب گردیدن؛ محسوب گشتن. محسوب شدن: و جز ضرورت قافیت رامحسوب نگردد. ( المعجم فی معاییر اشعار العجم ص 30 ).
|| به خرج آمده. || خرجی که از عامل پذیرند و بحساب آرند. مقابل مردود. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
- محسوب بودن؛ در محاسبه پذیرفته بودن: نامه نوشته بود، به دوستی، با وکیلی که او را به شهر عیذاب بود که آنچه ناصر خواهد به وی دهد و خطی بستاندتا وی را محسوب بود ( سفرنامه ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص 116 ).
(مَ ) [ ع. ] (اِمف. ) شمرده شده، به حساب آمده.
۱. شمرده شده، به شمارآورده شده.
۲. انگاشته شده.
شمرده شده، بشمار آورده شده، انگاشته شده
( اسم ) بشمار آورده شده شمرده شده بحساب در آمدد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نیز از پیامبر(ص) روایت است که: تا زمانی که مومن بلا را نعمت و آسایش را محنت نداند، مومن محسوب نیاید، چه بلای دنیا نعمت آخرت و آسایش دنیا محنت آخرت است.
💡 مجاهد گفت: لَهُمْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ ای غیر محسوب یعنی که نعمت دنیا ایشان را از ثواب آن جهان بنه انگارند.
💡 آقا حسین قلی این بار با من بیگانگی فرمود، خرج خودش و یا بوش را بمن و علی محمد رعایت کرد، این ها از مقوله عوض اخبار است و بر فرض که گله محسوب کنند، واقعا از سنگ و روی نیستم که هیچ الم در من اثر نکند گوشت و پوست و استخوانم، آن قدر طاقت در ابنای بشر تو کو از حسینقلی هم گله نکنم آخر تا کی حوصله بکنم؟
💡 علی محسوب ذات حق از آن آمد که چون نقطه همیشه بود تا باشد ز جود فضل حق با «بی » است
💡 بفضل بیشم، اگر چه کمم برزق، رواست که فضل مردم از رزق او بود محسوب
💡 از آن رو که نزد ما، عاشق برده محسوب است و برده مالک نشود از این رو، کشته ی او نیز از آن مالک اوست.