محجن. [ م ِ ج َ ] ( ع اِ ) عصای کج. ( منتهی الارب ). و هر چوبی که سرش خمانیده و کج کرده باشند مانند چوگان و جز آن. ج، محاجن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). چوگان. ( غیاث ) ( دهار ). صولجان:
پدید آمد هلال از جانب کوه
بسان زعفران آلوده محجن.منوچهری.
محجن. [ م ُ ج َ ] ( ع ص ) گیاه خرد و ضعیف. ( ناظم الاطباء ). گیاه ریز که برگ برآرد. ( آنندراج ).
محجن. [ م ِ ج َ ] ( اِخ ) ابن الادرع الاسلمی صحابی است و در آغاز ساکن مدینه بود سپس به بصره آمد و نقشه مسجد آن شهر را کشید. ( از الاعلام زرکلی ج 3 ص 837 ).
(مَ جَ ) [ ع. ] (اِ. ) هر چوب سرکج مانند چوگان. ج. محاجن.
هر چوبی که سر آن خمیده باشد، مانند چوگان، چوب سرکج.
( اسم ) ۱ - عصای سر کج. ۲ - هر چوبی که سر آن خمیده باشد همچون چوگان.
ابن الادرع الاسمی از صحابی است
هر چوب سرکج مانند چوگان.
محاجن.
💡 جهان بدستش چون صید در کف صیاد فلک بشستش چون گوی در خم محجن
💡 چندین هزارگوی درخشنده از نجوم گردان بهگردگیتی بیزخم محجنا
💡 پدید آمد هلال از جانب کوه بسان زعفران آلوده محجن
💡 کسیکه صاحب این دیده آفتاب برین چو گوی باشد و قوس کمال او محجن
💡 همان توانی کردن بدفع خصم ملک که کرده با سپه قادسیه بوالمحجن
💡 آن کنم با تو در سخن که نمود با سپاه عجم ابوالمحجن