قماط

لغت نامه دهخدا

قماط. [ ق ِ ] ( ع اِ ) رسن که قوائم گوسفند به وی بندند. ( منتهی الارب ). رسن که دست و پای گوسفند را بدان بندند برای سر بریدن. ( اقرب الموارد ). || دست بند. ( منتهی الارب ). الحبل یشد به الاسیر. ( اقرب الموارد ). || پای بند کودک گهوارگی. ( منتهی الارب ). قنداق. قنداقه. خرقة عریضه تلف علی الصغیر اذ اشد فی المهد. ج، قُمُط. ( اقرب الموارد ). || رشته ای که بدان خُص [ قصب ] قصب را استوار بندند و گفته اند آن چوبی است که برون قصب است یا درون آن است و قصب را بدان استوار کنند. ( از اقرب الموارد ).
قماط. [ ق َم ْ ما ] ( ع ص ) دزد. || سازنده قنداق برای کودکان. ( از اقرب الموارد ).
قماط. [ ق ُم ْ ما ] ( ع ص، اِ ) دزدان. ( اقرب الموارد ).

فرهنگ معین

(قِ ) [ ع. ] (اِ. ) ۱ - ریسمانی که با آن دست و پای گوسفند را بندند. ۲ - پارچة عریضی که کودک را بدان پیچند.

فرهنگ عمید

= قنداق

فرهنگ فارسی

پارچهای که دست وپای کودک شیرخواررادر آن می بندند، قنداق، قنداقه
( اسم ) ۱ - ریسمانی که بدان دست و پای گوسفند را بندند ۲ - پارچه ای که بدان دست و پای کودک را بندند ۳ - پارچه عریضی که کودک را بدان پیچند: پس در حال دایه بیامد و او را ( کودک را ) در قماط پیچید.
دزدان

ویکی واژه

ریسمانی که با آن دست و پای گوسفند را بندند.
پارچة عریضی که کودک را بدان پیچند.

جمله سازی با قماط

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بساطشان همه هنگام خواجگی میدان قماطشان همه هنگام‌کودکی جوشن

💡 طفل نه ای چند از این، دایه نا مهربان گاه قماط بهار گه کفن مهرگان

💡 قماط هر دو کشیدم ببر، تعالی الله یکی دمش چو مسیح و یکی کفش چو کلیم

💡 گرچه از نامیه زادست بعز تو هنوز در قماطست کزو ناطقه ملزم گردد

💡 شکر آن خالق پاکی که زتشریف قماط تن بپوشید هماندم که زمادر زادم

💡 هی مام درون سوی قماطش چو مکان داد بگسیخت قماط و سوی حق برد فرا کف

چوسی یعنی چه؟
چوسی یعنی چه؟
دومین یعنی چه؟
دومین یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز