قلمی. [ ق َ ل َ ] ( ص نسبی ) منسوب به قلم.
- بادنجان قلمی.
- شوره قلمی؛ شوره مانند قلم. ( ناظم الاطباء ).
- دماغ قلمی؛ باریک چون قلم.
|| نوشته شده با قلم و تحریر شده. ( ناظم الاطباء ). خطی، مقابل چاپی.
- قلمی شدن و قلمی فرمودن؛ تحریر شدن و تحریر فرمودن. ( از ناظم الاطباء ).
|| قلمکار. قسمی از برد که مخطط باشد به خطوط راست. ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ):
که داد این قلمی را فراز بوقلمون
که نقشش آمده هردم ز مخفیی بظهور.نظام قاری ( دیوان ص 32 ).ملاف با قلمی ای لباس آژیده
بروی کار چو افتاد بخیه ات یکسر.نظام قاری ( دیوان ص 15 ).قلمی فوطه و کرباس و ندافی و قدک
یقلق و طاقیه و موزه و کفش و دستار.نظام قاری ( دیوان ص 15 ).
(قَ لَ ) (ص نسب. ) ۱ - منسوب به قلم. ۲ - نوشته، محرر. ۳ - (عا. ) لاغر، نازک.
( صفت ) ۱ - منسوب به قلم ۲ - نوشته محرر ۳ - باریک مانند قلم نازک: بینی قلمی آدمی قلمی است. دستی که نان را ستاند... انگشتهای کشیده و قلمی داشت.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دنیا نه یامان تاپماجا دیرباش چخاران یوخ، بیزباش تاپاق آنجاق، بوقوبول- منقلمیزدن.
💡 چنان که خط ولی نعمت کریم منست نبشته از قلمی هم فصیح و هم الکن
💡 چرا به یک نیِ قندش نمیخرند آن کس که کرد صد شکرافشانی از نیِ قلمی
💡 ای آنکه خداوند حدوث و قدمی فرمانده عرش و فرش و لوح و قلمی
💡 حسین مدرسی او را بدین ترتیب توصیف میکند: «بدیهی است که چنین شخصی هرگز وجود نداشته و این نام فقط یک نام قلمی است».