لغت نامه دهخدا
قلاوز. [ ق َ وُ ] ( ترکی، اِ ) قلاووز:
تا به وصل نجیب منده رسم
آی قلاوزایت یلم قنده.سوزنی.آن رسول حق قلاوز سلوک
گفت الناس علی دین ملوک.مولوی.رجوع به قلاووز شود.
قلاوز. [ ق َ وُ ] ( ترکی، اِ ) قلاووز:
تا به وصل نجیب منده رسم
آی قلاوزایت یلم قنده.سوزنی.آن رسول حق قلاوز سلوک
گفت الناس علی دین ملوک.مولوی.رجوع به قلاووز شود.
(قَ وُ ) [ تر. ] (ص. ) ۱ - دلیل، راهنما. ۲ - محافظ، پاسبان.
( اسم ) ۱ - مقدمه لشکر ۲ - راهبر بلد دلیل راه: هر که در ره بی قلابدوزی رود هر دو روزه راه صد ساله شود. ( مثنوی. چا. خاور ۳ ) ۱۴۶ - مستحفظ اردو قراول: بی زحمت قلاوز خار ایدون کی دست می دهد گل گلزارش ۴ ? - جاسوس خبر گیر.
دلیل، راهنما.
محافظ، پاسبان.
💡 تو قلاوزی و پیشآهنگِ من! درمیانِ ره مباش و تن مزن
💡 به هر ره راهبر هشیار باید در این ره نیست جز مجنون قلاوز
💡 آن رهی که بارها تو رفتهای بی قلاوز اندر آن آشفتهای
💡 چون دید که میسوزم گفتا که قلاوزم راهیت بیاموزم کان راه نرفتستی
💡 نه قلاوزست و نه ره داند او یوسفا کم رو سوی آن گرگخو
💡 گر وحدت خود را با قلاوز فرستی از وحدت تو هستی دیار نماند