فرهنگ معین
( ~. کَ دَ ) [ ع - فا. ] (مص م. ) به دست گرفتن، قدرت را گرفتن.
( ~. کَ دَ ) [ ع - فا. ] (مص م. ) به دست گرفتن، قدرت را گرفتن.
( مصدر ) ۱ - متصرف شدن بدست آوردن: مملکت را قبضه کرد. یا قبض کردن روح. جان را گرفتن میرانیدن یا قبض کردن کار. در کف کفایت خود گرفتن کار را: با نرمش و سهولتی دلپسند که از موذی گری و پست نهادی خالی بود کارها را قبضه می کرد. ۲ - جذب کردن توجه کسان را بخود جلب کردن: با بیانات دلنشین خود همه اهل مجلس را قبضه کرده بود.
به دست گرفتن، قدرت را گرفتن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به دنبال اولین اعلامیه مخالفت کاشانی با صدارت قوام، بازار تهران از ۲۶ تیر تعطیل شد. تظاهرات گسترده مردم به درگیری منجر شد و حداقل ۶۹ تن کشته و ۷۵۰ تن مجروح بر جای گذاشت. طرفداران مصدق، خیابانهای تهران و دیگر شهرستانها را قبضه کردند. حدود ظهر ۳۰ تیر ۱۳۳۱، شاه با تلفن به مهندس رضوی، نماینده کرمان و نایب رئیس مجلس، اعلام کرد قوام معزول شد. به این ترتیب سرانجام با پیروزی مردم به رهبری کاشانی در ظرف چند روز دولت قوام ساقط و در روز ۲۹ تیر ماه، محمد مصدق بر مسند نخستوزیری ابقا شد.