فوارس
لغت نامه دهخدا
فوارس. [ ف َ رِ ] ( ع ص، اِ ) ج ِ فارِس. ( منتهی الارب ). اسب سواران. سواران. ( فرهنگ فارسی معین ).
- ابوالفوارس؛ کنیت چند تن است از شاهان و امیران. رجوع به ابوالفوارس شود.
|| ( اِخ ) نام صورت دوازدهم از صور شمالی فلکی در نظر قدماء، و آن را دجاجة گویند. ( یادداشت مؤلف از مفاتیح ).
فرهنگ عمید
= فارِس
فرهنگ فارسی
جمع فارس به معنی اسب سوار
( صفت اسم ) اسب سواران سواران.
ویکی واژه
جِ فارس.
جمله سازی با فوارس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وگرنه بهر چه گردد خجل ز معجزه ات؟ سر فوارس و توران و روم و ایرانی
💡 بوالفوارس خسرو ایران طغانشه، آنکه زوست از عدو ایام خالی وز فتن ملکت بری
💡 چون گوش خود دهانت کردی کمال پر در این گفته گر شنیدی سلطان ابوالفوارس
💡 کسی که ساغر رحمت ز دست داد گرفت به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
💡 ابوالفوارس خسرو طغانشه، آن ملکی که شاهی از اثر جاه او برد مقدار
💡 بر آن قوافی بستم من این قصیده که گفت ابوالفوارس مدح مغیث دین محمود