فظ
مترادفها
تند، خشن، بیادب، تندخو
متضادها
مؤدب، باادب، ملایم
لغت نامه دهخدا
فظ. [ ف َظظ ] ( ع ص ) مرد درشت خوی بدخوی سنگدل بدزبان. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). درشتخوی. ( ترجمان علامه جرجانی ترتیب عادل بن علی ). || ( اِ ) آب شکنبه که در بیابان بی آب، شکم شتر کفانیده، سرگین افشارده بخورند. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ). || ( مص ) بیفشاردن آب شکنبه را. ( منتهی الارب ).
فظ. [ ف َ ] ( رمز ) رمز فظاهرٌ. ( یادداشت مؤلف ).
فرهنگ معین
(فَ ظّ ) [ ع. ] (ص. ) درشت خو و بدزبان.
فرهنگ فارسی
رمز فظاهر
ویکی واژه
درشت خو و بدزبان.
جمله سازی با فظ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر حدیثت کژ بود معنیت راست آن کژی لفظ مقبول خداست
💡 اندر آن دم که خوش زبان باشد گوش را لفظ او چو جان باشد
💡 فکند اگر گرهی روزگار در کارت مدار بیم که باشد گرهگشا حافظ
💡 چه شد ز آدمیت زد ار لفظ دم؟ چو معنی پریوار ازان کرده رم
💡 حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از آن روز که در بند توام آزادم
💡 بسوخت حافظ و کس حالِ او به یار نگفت مگر نسیم پیامی خدای را ببرد