فصحا

لغت نامه دهخدا

فصحا. [ ف ُ ص َ ] ( ع ص،اِ ) فصحاء. گشاده زبانان: همه فصحا پیش او سپر بیفکندند. ( تاریخ بیهقی ). رجوع به فصاء شود.

فرهنگ معین

(فُ صَ ) [ ع. فصحاء ] جِ فصیح.

فرهنگ عمید

= فصیح

فرهنگ فارسی

( صفت ) کسی که کلامش دارای فصاحت باشد زیان آور ترزبان جمع: فصحا (ئ ).

ویکی واژه

فصحاء جِ فصیح.

جمله سازی با فصحا

💡 در مذاق فصحا طعم سخن بی مزه بود تا نکرد از نمک لفظ فصیحت مزه راست

💡 فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ و هر هفت آسمان راست کرد. خلیل با یاری از آن خود نزد ابو ربیعه کلابی شدند که از فصحاء عرب بود از و پرسید که: «استوی الی» معنی چیست؟ او را بر بامی یافتند ایشان را دید که روی بوی داشتند گفت (استویا الی) یعنی ارتفعا الیّ ایشان باز گشتند گفتند لهذا جئنا؟ فاخذ الخلیل هذه الکلمة فوضعها فی تفسیر القرآن.

💡 فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ إِنْ کانُوا صادِقِینَ. معناه ان کانوا صادقین فی انّ محمدا تقوّله من نفسه فلیأتوا بکلام مثله فانّه بلسانهم و هم فصحاء زمانهم.

💡 اوست امروز که روی سخن خلق باوست اوست امروز که میزان فنون فصحاست

💡 با شعر تو، شعر بلغا، شعر ندانم؛ با نظم تو، نظم فصحا، یاد نگیرم!