فسردن

فسردن

کلمه‌ی «فسردن» در فارسی به معنای سرد شدن، بی‌حوصله یا بی‌میل شدن است و معمولاً برای بیان کاهش گرما، علاقه یا نشاط به کار می‌رود. این واژه از ریشه‌ی «سرد» گرفته شده و با پیشوند «فـ» به صورت فعل ساخته شده است تا عمل یا حالت تبدیل به سردی را نشان دهد. «فسردن» می‌تواند هم در معنای جسمی و واقعی، مانند سرد شدن هوا یا یخ بستن مایعات، و هم در معنای مجازی و روانی، مانند کاهش علاقه یا انگیزه، به کار رود. برای مثال، وقتی گفته می‌شود «دل او نسبت به کارش فسرد»، منظور کاهش علاقه یا انگیزه اوست. در ادبیات فارسی، «فسردن» بیشتر برای توصیف حالات روحی و عاطفی به کار رفته و حس ناامیدی، دل‌مردگی، افسردگی یا بی‌میلی را منتقل می‌کند. این واژه می‌تواند در مکالمه‌های روزمره نیز شنیده شود، مخصوصاً در مواردی که شخص از انجام کاری یا ادامه رابطه‌ای دلسرد شده است. از نظر دستوری، این واژه یک فعل است و معمولاً با فاعل انسانی یا غیرانسانی همراه می‌شود تا نشان دهد چه چیزی یا چه کسی دچار سردی یا کاهش انگیزه شده است. در متون ادبی و محاوره‌ای، کاربرد مجازی آن رایج‌تر است و بار معنایی عاطفی و روانی دارد. از نظر معنایی، با واژه‌هایی مانند «سرد شدن»، «یخ بستن»، «منجمد شدن»، «بی‌میلی گرفتن»، «دل‌مردگی»، «ناامیدی» و «افسردگی» نزدیکی دارد و معمولاً برای بیان کاهش نشاط، علاقه یا انگیزه استفاده می‌شود.

لغت نامه دهخدا

فسردن. [ ف ُ / ف ِ س ُ دَ ] ( مص ) بسته شدن و منجمد گردیدن. ( برهان ). افسردن. ( فرهنگ فارسی معین ):
خاک دریا شود بسوزد آب
بفسرد آفتاب و بشجاید.دقیقی.به گوش تو گر نام من بگذرد
دم و جان و خون دلت بفسرد.فردوسی.که چونان شدیم از بد یزدگرد
که خون در دل نامداران فسرد.فردوسی.بیامد بنزد پدر یزدگرد
چو دیدش دم اندر دهانش فسرد.فردوسی.حاسدم بر من همی بیشی کند این زو خطاست
بفسرد چون بشکند گل پیش ماه فروردین.منوچهری.شده آبگیران فسرده ز یخ
چنان کوس رویین اسکندران.منوچهری.ز بادش خون همی بفسرد در تن
که بادش داشت طبع زهر قاتل.منوچهری.همچون روغن که هوای سرد بر وی آید بفسرد. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
ز سهم و هیبت آن کو نشستی اندر زین
فسرد آذر برزین و آذر خرداد.مسعودسعد.پوستین سازی مر دیده خود را مانا
تا بدی نفسرد ار هیچ بصحرا مانی.سوزنی.چشمه دل فسرده بود مرا
ز آتش صبح در زمان بگشاد.خاقانی.زین سردباد حلقه آتش فسرده باد
تا نعل زر کنم پی سم سمند او.خاقانی.بفسرد چون نمک ز چشمه نور
چشمه خور ز آذر تیغش.خاقانی.سرافکنده چون آب در پای خویش
ز سردی فسردند بر جای خویش.نظامی.چو زر پالودم از گرمی کشیدن
فسردم چون یخ از سردی چشیدن.نظامی.سوخته شد خرمن روز از غمم
چشمه خورشید فسرد از دمم.نظامی.ور نبودی او کبود از تعزیت
کی فسردی همچو یخ این ناحیت ؟مولوی.چون خدا خواهد که مردی بفسرد
سردی از صد پوستین هم بگذرد.مولوی. || از سرما بی حس شدن. ( یادداشت بخط مؤلف ):
یخچه بارید و پای من بفسرد
ورغ بربند یخچه را ز فلک.رودکی.چوبرنیزه بر دستهاشان فسرد
نیارست بنمود کس دستبرد.فردوسی. || بهم چسبیدن. ( یادداشت بخط مولف ).
- برفسردن؛ فسردن. بهم چسبیدن دو چیز در اثر سرما و یخ زدگی:
یکی تندباد اندرآمد چو گرد
ز سردی همان لب بهم برفسرد.

فرهنگ معین

(فَ یا فُ یا فِ سُ دَ ) (مص ل. ) = افسردن: یخ بستن، پژمردن.

فرهنگ عمید

۱. منجمد شدن، یخ بستن.
۲. پژمرده شدن.
۳. خاموش شدن.

فرهنگ فارسی

افسردن، منجمدشدن، یخ بستن، پژمرده شدنفسرده:افسرده، منجمد، یخ بسته، پژمرده

ویکی واژه

افسردن: یخ بستن، پژمردن.

جمله سازی با فسردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به خود داری فسردن گرم کردی جای بگذشتن شدی آخر درین ویرانه نقش پای بگذشتن

💡 شعلهٔ ما دعوی افسردن آخر پیش برد برشکست رنگ بستم آنچه ازپرواز ماند

💡 سوختن مفت تماشا مژه‌ای بازکنید کز فسردن به‌کمین خواب‌ گران دارد شمع

💡 خاک را دست به افسردن این آتش نیست خون عشاق عیان است کجا ریخته است

💡 به طبع سنگ فسردن شرار می‌بندد هوای عالم آسودگی جنون‌خیز است

پری خوان یعنی چه؟
پری خوان یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز