فروهشته.[ ف ُ هَِ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) آویخته. ( فرهنگ اسدی ). مقابل افراشته. ( یادداشت بخط مؤلف ):
ز تاک خوشه فروهشته و ز باد نوان
چو زنگیانی بر بازپیچ بازیگر.بوالمثل بخاری.[ مردم روس ] کلاههای پشمین به سر برنهاده دارند، دم از پس فروهشته. ( حدود العالم ).
نقابی است هر سطر از این کتیب
فروهشته بر عارضی دلفریب.سعدی.- لب فروهشته؛ آویزان لب. غمگین. آنکه لبهایش در اثر اندوه به پایین متمایل باشد: وی را دیدم لب فروهشته و تندنشسته. ( گلستان سعدی ).
|| به پایین رهاشده و فروگذارنده از موی و جز آن:
شبی گیسو فروهشته به دامن
پلاسین معجر و قیرینه گرزن.منوچهری.رجوع به فروهشتن شود.
( ~. هِ تِ ) (ص مف. ) ۱ - فرو افتاده. ۲ - سست. ۳ - آویخته شده.
۱. پایین گذاشته.
۲. آویخته، آویزان شده.
( صفت ) ۱ - پایین گذاشته ۲ - سست ۳ - آویزان کردن آویخته. یا موی ( گیسوی ) فرو هشته. موی ( گیسوی ) آویخته ( بر بر دوش ): زنی نشسته موی هشته گیسو بدست چپ همی دارد.
فرو افتاده.
سست.
آویخته شده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کنون دشمن جان من گشتهای به یک سوی نیکی فروهشتهای
💡 میان را به زنجیر بر بسته تنگ فروهشته قلابه همچو سنگ
💡 فروهشته لفچ و برآورده کفچ به کردار قیر و شبه کفچ و لفچ
💡 فروهشته زو سرخ زنجیر زر به هر مهرهای در نشانده گهر
💡 کمند عنبر از بالای آن قصر فروهشته ز سر تا پای آن قصر
💡 چو هندو به قار اندر اندوده روی سیه جامه وز رخ فروهشته موی