فروماندگی

مترادف‌ها

پستی، خواری، حقارت

متضادها

دانایی، برتری، عظمت

لغت نامه دهخدا

فروماندگی. [ ف ُ دَ / دِ ] ( حامص مرکب ) عجز. ( یادداشت بخط مؤلف ). درماندگی و بیچارگی. ( آنندراج ):
درون فروماندگان شاد کن
ز روز فروماندگی یاد کن.سعدی. || احتیاج. ( آنندراج ):
بلی تخم در خاک از آن می نهد
که روز فروماندگی بردهد.سعدی. || تقصیر. ( یادداشت بخط مؤلف ). کوتاهی در کار و وظیفه:
نگویم بزرگی و جاهم ببخش
فروماندگی و گناهم ببخش.سعدی.|| حیرت و سرگردانی. ( یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به فروماندن شود.

فرهنگ معین

( ~. دِ ) (حامص. ) ۱ - بیچارگی، ناتوانی. ۲ - درنگ.

فرهنگ عمید

۱. درماندگی، بیچارگی.
۲. ناتوانی.

فرهنگ فارسی

۱ - انتظار ۲ - درنگ ۳ - درماندگی عجز ۴ - نیازمندی بینوایی ۵ - دلشکستگی یاس.

ویکی واژه

بیچارگی، ناتوانی.
درنگ.

جمله سازی با فروماندگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 به فریاد جان من خسته رس ز لطفت به روز فروماندگی

💡 درون فرو ماندگان شاد کن ز روز فروماندگی یاد کن

💡 منم ناامید و به درگاه تو امیدم به روز فروماندگیست

💡 بیهوده رفتنم ز فروماندگی به است تا خضر نیست رهبری خویش می کنیم

💡 آخر از کار خویش مضطر ماند وز فروماندگی به جان درماند

💡 شکرانه نیروی خداوندی خویش بر عجز و فروماندگی من بخشای

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران