لغت نامه دهخدا
فروزندگی. [ ف ُ زَ دَ /دِ ] ( حامص ) روشنی و ضیاء و تابندگی و تابانی. ( ناظم الاطباء ). درخشندگی. فروزش. رجوع به فروزنده شود.
فروزندگی. [ ف ُ زَ دَ /دِ ] ( حامص ) روشنی و ضیاء و تابندگی و تابانی. ( ناظم الاطباء ). درخشندگی. فروزش. رجوع به فروزنده شود.
درخشندگی، روشنی.
روشنی و ضیائ و تابندگی و تابانی
فروزَندگی ( به انگلیسی: Incandescence ) به تراگسیل تابش الکترومغناطیسی از یک جسم داغ به دلیل دمایش گفته می شود. فروزندگی در مقابل تابناکی ( فروزستی ) قرار می گیرد که تراگسیل نور به دلیل گذار الکترونی الکترون های برانگیخته در اتم است.
💡 که تا جاودان زندگی باشدت چو مه شب فروزندگی باشدت
💡 ز من هر نمی، چشمهٔ زندگی است سیاهیم بهر فروزندگی است
💡 کسی کاو توانا شد و تندرست خرد را به مغزش فروزندگی است
💡 بو که دلت یابد از آن زندگی روز حیات تو فروزندگی
💡 همه دیوار و صحن او ز رخام به فروزندگی چو نقره خام