فرخش

لغت نامه دهخدا

فرخش. [ ف َ رَ ] ( اِ ) کفل اسب و استر و گاو و دیگر چارپایان باشد. ( برهان ).پرخش. کفل اسب. ( یادداشت به خط مؤلف ):
روز هیجا از سر چابک سواری بردری
از فرخش و ران اسب خصم کیمخت و بغند.سوزنی ( دیوان ص 62 ).فرخچ. فرخج. رجوع به فرخج و پرخش شود.

فرهنگ معین

(فَ رَ خْ ) پرخچ: کفل، سرین.

فرهنگ عمید

= پرخش۱

جمله سازی با فرخش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آن جهان بختی که الا ز آستین فرخش روی ننمودست در عالم کف رادی مرا

💡 فرخش باد سر سال و مه فروردین ایزدش باد بهر کار نگهدار و نصیر

💡 بوسه دهد سپهر بر آن دست فرخش چون آرزوی تیغ نهد در کنار تیغ

💡 موجب فتح است هر سالی رکاب فرخش فتح پیش آید سبک چون شد رکاب اوگران

💡 جدول آرای حوزه شهرکرد، سامان، بن، فرخشهر، لاران و هفشجان

💡 به عدل شاهیش آراسته ست هر بقعه به نام فرخش افروخته ست هر منبر

گوسفند یعنی چه؟
گوسفند یعنی چه؟
ورژن یعنی چه؟
ورژن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز