لغت نامه دهخدا
فراویز. [ ف َ] ( اِ ) سجاف جامه و غیر آن. ( برهان ). به حذف الف نیز آمده است. ( آنندراج ). وژنگ. لبه. حاشیه. سجاف. ( یادداشت مؤلف ). پروز. فرویز. ( حاشیه برهان چ معین ): جمعی آمدند از عراق و شیخ ما را فرجیی آوردند سخت خوب و صوفیانه به فراویز. ( اسرارالتوحید ).
این فراویزی و آن بازافکنی خواهد ز من
من ز جیب آسمان یک شانه دان آورده ام.خاقانی.