فراشی

لغت نامه دهخدا

فراشی. [ ف َرْ را ] ( حامص ) کار فَرّاش. رجوع به فراش شود.
فراشی.[ ف َرْ را ] ( ص نسبی ) منسوب به فراش: جارو فراشی.
فراشی. [ ف ِ ] ( ص نسبی ) منسوب به بنی فراشة که نام اجدادی است. ( سمعانی ).

فرهنگ عمید

شغل و عمل فرّاش.

فرهنگ فارسی

( صفت ) منسوب به فراش جارو فراشی.
منسوب به فراش

جمله سازی با فراشی

💡 این رئیس الوزرا قابل فراشی نیست لایق آن که تو دل بسته او باشی نیست

💡 چون سلطنت الا خواهی بر لالا شو جاروب ز لا بستان فراشی اشیاء کن

💡 در ایوان تو نپذیرند کسری را بفراشی بدرگاه تو نپسندند خسرو را بدربانی

💡 این چه باد است که برخاست بفراشی باغ که ازو فرش چمن پر زگل و نسترن است

💡 پیش ازین فراشی این خلد کار حور بود طره دولت گرفت این منصب از گیسوی حور

💡 بهر فراشی بدرگاه رفیعش قدسیان در بر چرخ نهم دیبای اطلس کرده اند

فل یعنی چه؟
فل یعنی چه؟
گرد و خاک یعنی چه؟
گرد و خاک یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز