فراخته

لغت نامه دهخدا

فراخته. [ ف َ ت َ / ت ِ ] ( ن مف ) افراخته. افراشته.
- فراخته بال:
چیست مرغابی فراخته بال
سر او را به دو جهت منقار.سوزنی.- فراخته سر:
بر هفت فلک، فراخته سر
تاج قزل ارسلان ببینم.خاقانی.

فرهنگ معین

(فَ تِ ) (ص مف. ) نک افراخته.

ویکی واژه

نک افراخته.

جمله سازی با فراخته

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ای به تو افراخته سر مملکت وی به تو افروخته دل روزگار

💡 طوبی برافراخته بالای تو رسوا حورا برافروخته سیمای تو ضایع

💡 جمله کفها در دعا افراخته نغمهٔ ارنی به هم در ساخته

💡 بدو گفت کای پور سالار سر برافراخته سر ز بسیار سر

💡 یکی را به دندان برافراخته یکی را به زیر پی انداخته

💡 یکی خوب کاخ از در پهلوان برافراخته همچو خرم جنان