فرا شدن

این واژه در زبان فارسی یک فعل مرکب است که معانی گوناگونی دارد و بسته به بافت جمله می‌تواند مفهوم‌های نزدیک به هم اما متفاوتی را بیان کند. در معنای اصلی، «فرا شدن» به داخل شدن، درآمدن یا وارد شدن به جایی اشاره دارد و زمانی به کار می‌رود که فرد یا چیزی از بیرون به درون فضایی حرکت کند. این واژه در بعضی کاربردهای دیگر نیز مفهوم نزدیک شدن یا پیش آمدن را در بر می‌گیرد، به طوری که نشان‌دهنده رسیدن یک فرد یا یک رویداد به وضعیت یا مرحله‌ای معین است. در معنای دیگر، «فرا شدن» می‌تواند به رفتن یا حرکت کردن از جایی به جای دیگر نیز اشاره داشته باشد و نوعی جابه‌جایی یا انتقال را در خود دارد. علاوه بر این، در برخی متون و کاربردهای قدیمی‌تر، این واژه به معنای خشمگین شدن و برانگیخته شدن احساس غضب نیز به کار رفته است و حالت هیجانی شدید را نشان می‌دهد. در زبان ادبی فارسی، «فرا شدن» گاهی با مفاهیم حرکت، تغییر حالت و ورود به مرحله‌ای تازه همراه است و به صورت استعاری نیز برای بیان دگرگونی درونی انسان یا تغییر شرایط به کار می‌رود. این واژه در اشعار و متون کهن فارسی کاربرد داشته و بسته به قرینه کلام، یکی از معانی ورود، حرکت، نزدیک شدن یا خشمگین شدن را می‌رسانده است. بنابراین «فرا شدن» واژه‌ای چندمعنایی است که مفهوم کلی آن حول محور وارد شدن، نزدیک شدن، رفتن یا برانگیخته شدن احساسات می‌چرخد و در هر متن با توجه به زمینه استفاده، معنای دقیق آن مشخص می‌شود.

لغت نامه دهخدا

فراشدن.[ ف َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) درشدن. درآمدن:
فراشو چو بینی در صلح باز
که ناگه در توبه گردد فراز.سعدی.رجوع به فرا، فرارفتن، فرازرفتن وفرازشدن شود.

فرهنگ معین

(فَ. شُ دَ )(مص ل. )۱ - داخل شدن، درآمدن. ۲ - خشمگین شدن. ۳ - رفتن.

فرهنگ عمید

۱. داخل شدن.
۲. نزدیک شدن.
۳. رفتن.
۴. عصبانی شدن.

فرهنگ فارسی

۱ - داخل شدن در آمدن ۲ - خشمگین شدن عصبانی شدن عصبانی گشتن ۳ - شدن رفتن: تدبر باندیشه از پی کار ی فرا شدن.

ویکی واژه

داخل شدن، درآمدن.
خشمگین شدن.
رفتن.

جمله سازی با فرا شدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ابن الصمه از بزرگان بود. حساب خویش بکرد. شست ساله بود. حساب روز برگرفت بیست و یک هزار و ششصد روز بود. گفت آه! اگر هر روزی یک گناه بیش نکرده ام از بیست و یک هزار و ششصد گناه چون دهم؟ خاصه که روز بوده است که هزار گناه بوده است. پس بانگی بکرد و بیفتاد. فرا شدند. مرده بود.