لغت نامه دهخدا
فاقت. [ ق َ ] ( ع اِمص ) فاقة. فقر وبینوائی: اهل مکنت به فقر و فاقت ممتحن گشتند. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 4 ). رجوع به فاقه شود.
فاقت. [ ق َ ] ( ع اِمص ) فاقة. فقر وبینوائی: اهل مکنت به فقر و فاقت ممتحن گشتند. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 4 ). رجوع به فاقه شود.
(قَ ) [ ع. فاقة ] (اِ. ) نک فاقه.
( اسم ) نیازمندی فقر تنگدستی.
فاقة
نک فاقه.
💡 ترسم ای شاه حجازی که کنند اهل نفاقت غرقه در خون جگر سوخته در ملک عراقت
💡 هست زنار نفاقت چار کرد گر مسلمانی ز ترسایی بس است
💡 مگر در آینه بینی وگرنه ممکن نیست به نیکویی که نظیری بود در آفاقت
💡 گفتم غمی خور حال جهان را تا کی دهد دست این اتّفاقت
💡 به خوبی ای صنم طاقی وحید عصر و آفاقی مسخر شد چو آفاقت بزن نوبت به یکتایی