فرهنگ معین
( ~. خُ ) (ص فا. ) کسی که به سبب سرما و نبودن روانداز دست و پای خود را جمع کرده بخوابد.
( ~. خُ ) (ص فا. ) کسی که به سبب سرما و نبودن روانداز دست و پای خود را جمع کرده بخوابد.
کسی که در سرما به سبب نداشتن پوشاک دست و پای خود را جمع کند و بخوابد، غنچه خواب.
کسی که به سبب سرما و نبودن روانداز دست و پای خود را جمع کرده بخوابد.
💡 غنچه خسبی باشد از سیر چمن آئین ما بر سر ما بس بود شاخ گل بالین ما
💡 غنچه خسبان بیخبر از راز عالم نیستند کاسه زانوی اهل فکر، جام جم بود
💡 بر بساط غنچه خسبان گر رسی آهسته باش میشود از جنبش نبض نفس بیدار گل
💡 چشمت از بیدار خوابی دردسر خواهد کشید غنچه خسبی ها شعار آن دهن خواهد شدن
💡 در چمن شبها ندارم راحت از دست نسیم غنچه خسبم دشمن جانست پیراهن مرا
💡 غنچه خسبان راچو هست از کاسه زانو شراب باده گلرنگ در مینا و ساغر گو مباش