غاشیه دار. [ ی َ / ی ِ ] ( نف مرکب ) خادم و مطیع. ( آنندراج ):
مشتری اندر نمازگاه مر او را
پیشرو و جبرئیل غاشیه دار است.ناصرخسرو.گل سوار آید بر مرکب یاقوتین
لاله در پیشش چون غاشیه دار آید.ناصرخسرو.غاشیه دار است ابر بر کتف آفتاب
غالیه سای است باد بر صدف بوستان.خاقانی.حلقه بگوش لب تو گشت عقل
غاشیه دار لب تو گشت جان.خاقانی.خسروانش سزند غاشیه دار
کمر حکم او از آن بستند.خاقانی.زو بازمانده غاشیه دارش میان راه
سلطان دهر گفت که ای خواجه تا کجا.خاقانی.
( ~. ) [ ع - فا. ] (ص فا. ) ۱ - خادم. ۲ - مطیع.
۱. خادمی که مٲمور نگه داری زین پوش اسب مخدوم است.
۲. [مجاز] خادم مطیع و فرمان بردار که در سفر همراه مخدوم خود باشد.
( صفت ) ۱ - آنکه غاشیه مرکوب بزرگی را کشد. ۲ - خادم خدمتگزار. ۳ - مطیع فرمانبردار.
خادم.
مطی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دیوانهای که غاشیه داری به کس نداد تا پای شهسوار بلا در رکاب بود
💡 ملک بغاشیه داری خویش نپسندند چو بر فلک علم عشق تو برافرازند
💡 کرده ست سخن، غاشیه داران کمیتم فرسان عرب، نغمه سرایان عجم را
💡 کند ناموس اکبر فخرها از غاشیه داریش بلی زین نکته بر خیل ملک سالار میآید
💡 غرض بخت چنان بد که مجسم بودی تا بدی پیش تو و مرکب تو غاشیه دار
💡 سپهر تیز روش در رکاب غاشیه داری هلال پشت خمش بر جناب ناصیه سائی