عیب جو

لغت نامه دهخدا

عیبجو. [ ع َ / ع ِ ] ( نف مرکب ) عیب جوی. عیب جوینده. که تفحص بدیها و معایب دیگران کند تا آشکار سازد. ( فرهنگ فارسی معین ) ( از ناظم الاطباء ): ازین نازک طبعی، خرده گیری، عیب جوئی، بدخوئی، که از آب کوثر نفرت گرفتن. ( سندبادنامه ص 206 ).
ز گفت ِ عیبجو مجنون برآشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت...وحشی.و رجوع به عیبجوی شود.

فرهنگ معین

(ی ) ( ~. ) [ ع - فا. ] (ص فا. ) ۱ - کسی که تفحص بدی ها و معایب دیگران کند، تا آن ها را آشکار سازد. ۲ - بدگوی مردمان.

فرهنگ عمید

عیب جوینده، جویندۀ عیب دیگران، کسی که عیب ها و بدی های دیگران را تفحص می کند و آشکار می سازد.

ویکی واژه

کسی که تفحص بدی‌ها و معایب دیگران کند، تا آن‌ها را آشکار سازد.
بدگوی مردمان.

جمله سازی با عیب جو

💡 دهر که بد عیب جوی بر صف آینه راست چو مقراض بست در ره حکمش میان

💡 بیاموزی از عاقلان حسن خوی نه چندان که از غافل عیب جوی

💡 عاقل نکند عیب جوان را که اگر شیخ این روی ببیند بکند توبه ز پیری

💡 فرو مایه چون سیر خورده بباشد همه عیب جوید همه شر کاود

💡 به هم نمی‌رسد از شغل طرفةالعینی چو چشم فکرت من چشم عیب جویانم

💡 چنین داد پاسخ که از عیب جوی نگر تاکه پیچد سر از گفتگوی

مخنث یعنی چه؟
مخنث یعنی چه؟
نام اور یعنی چه؟
نام اور یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز