لغت نامه دهخدا
علایق. [ ع َ ی ِ ] ( ع اِ ) رجوع به علائق شود.
- علایق ِ روزگار؛ گرفتاری و بستگی به امور معیشت. ( ناظم الاطباء ): بسبب نوازل محن و عوارض فتن و عوایق ایام و علایق روزگار تیر تمنی ایشان بهدف مراد نمیرسید. ( ترجمه تاریخ یمینی ).
علایق. [ ع َ ی ِ ] ( ع اِ ) رجوع به علائق شود.
- علایق ِ روزگار؛ گرفتاری و بستگی به امور معیشت. ( ناظم الاطباء ): بسبب نوازل محن و عوارض فتن و عوایق ایام و علایق روزگار تیر تمنی ایشان بهدف مراد نمیرسید. ( ترجمه تاریخ یمینی ).
(عَ یِ ) [ ع. علائق ] جِ علاقه، دلبستگی ها.
= عَلاقه
جمع علاقه
( اسم ) جمع علاقه ۱ - دلبستگیها ارتباطات. ۲ - اسبابی که طالبان تعلق بدان کنند و از مراد باز مانند. یا علایق روزگار. گرفتاری ها و بستگی ها بامور معیشت.
علائق جِ علاقه؛ دلبستگیها.
💡 نمونههای دیگر شامل وبسایتهایی است که راهی برای دعوت دوستان با وارد کردن آدرس ایمیل آنها، بارگذاری عکس پروفایل یا شناسایی علایق ارائه میدهند.
💡 چه خونها می کند در دل خس و خار علایق را ز گلزار جهان دامان خود چون سرو برچیدن
💡 علایق یانگ طیف وسیعی داشت؛ که از جمله آنها میتوان نظریههای عدالت در تاریخ معاصر اشاره کرد.
💡 خضر آب زندگی دست از علایق شستن است چون سکندر چند در ظلمات سرگردان شوی؟
💡 گرانی می کند گرد علایق بر دل روشن ازین زنگار این آیینه را پرداختن دارد
💡 یکی از علایق اریل وینتر نوزادان و کودکان هستند که مهرورزی خاصی به آنها دارد.