صولجان. [ ص َ ل َ ] ( معرب، اِ ) چوگان. ( منتهی الارب ) ( غیاث اللغات ) ( مهذب الاسماء ). معرب چوگان است. ( حاشیه برهان چ معین ). محجن. طبطاب:
مهین دختر نعش چون صولجانی
کهین دختر نعش مانند قفلی.منوچهری.تا شب است و ماه نو گوئی که از گوی زمین
گردبر گردون ز سیمین صولجان افشانده اند.خاقانی.در حلقه صولجان زلفش
بی چاره دل اوفتاده چون گوست.سعدی.گاه حیران ایستاده گه دوان
گاه غلطان همچو گوی از صولجان.مولوی.نعره لاضیر بشنید آسمان
چرخ گوئی شد پی آن صولجان.مولوی.
(صَ لَ ) [ معر. ] (اِ. ) معرب چوگان.
۱. (ورزش ) چوگان.
۲. عصای پادشاهی.
معرب چوگان، عصای پادشاهی، صولجانه هم گویند
( اسم ) ۱ - چوگان. ۲ - عصا عصای شاهی جمع: صوالج صوالجه ( کم ).
معرب چوگان.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا که چوگان کرده ترکم طرهٔ طرار زلف قرص خورشیدش اسیر صولجان چون گو ببین
💡 با هلالی صولجان دنبال ماه حال گویان می شدی تا حالگاه
💡 سر خود نهاده آشفته براه زلفت آری چو بصولجان رسد گوی چگونه سر نریزد
💡 به کف گردید موجش صولجانها ز عالم برد بیرون گوی جانها
💡 همه از یک درخت هست این چوب که گهی صولجان و گاهی گوست
💡 بیمن و مایی همیجویم به جان تا شوم من گوی آن خوش صولجان