شکنه
مترادفها
شکسته، ترکخورده
لغت نامه دهخدا
شکنه. [ ش ِ ک َ ن َ / ن ِ ] ( اِ ) عشوه. کرشمه. غنج. دلال. ( ناظم الاطباء ) ( برهان ) ( آنندراج ). || سیخول. خارپشت. ( ناظم الاطباء ). سیخول را نیز گویند و آن خارپشتی است که خارهای خود را مانند تیر اندازد. ( برهان ) ( آنندراج ):
تو این را سوی پارسی چون کشی
یکی شکنه خوانند و دیگر تشی
همه مرزهای خراسان تمام
مرنگوش خوانند و بیهن به نام.اسدی.
فرهنگ معین
(ش کَ نَ یا نِ ) (اِ. ) عشوه.
فرهنگ عمید
کرشمه، عشوه، غنج و دلال.
فرهنگ فارسی
( اسم ) کرشمه عشوه.
ویکی واژه
عشوه.
جمله سازی با شکنه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو خال سبز بر رویت کنم راست شکنهای دو گیسویت کنم راست
💡 دلم بسته شد در شکنهای زلفت از آنروی گشتم چنین دلشکسته
💡 روزیکه سفر کنم ازین کهنه وطن افسانه کند از آن شکنهای کفن
💡 چه شکنها که ز سرپنجه ارباب سخن به سر زلف پریشان سخن می آید
💡 کبود است از شور سودا سرم چو سنبل، شکنهاست در پیکرم
💡 شکنهای او چون نهنگان سیمین ولیکن در آمیخته یک بدیگر